سوختم در آرزویت، گر نمیدانی بدان


با همه زنجیر و بند و حیله و مکر رقیب


خواهم آمد من به کویَت، گر نمیدانی بدان


مشنو از بد گو سخن، من سُست پیمان نیستم


هستم اندر جستجویت، گر نمیدانی بدان...

گر پس از مردن بیائی بر سر بالین من


زنده می گردم به بویت، گر نمی دانی بدان


اینکه دل جای دگر غیر از سر کویت نرفت


بسته آن را تار مویت گر نمی دانی بدان


گر رقیب از غم بمیرد، یا حسرت کورش کند


بوسه خواهم زد به رویت، گر نمیدانی بدان


هیچ می دانی که این لاهوتی آواره کیست؟


عاشق روی نکویت گر نمی دانی بدان


عاشقم عاشق به رویت، گر نمیدانی بدان


سوختم در آرزویت، گر نمیدانی بدان


منبع این نوشته : منبع
نمیدانی ,دانی ,نمیدانی بدان

سوختم در آرزویت، گر نمیدانی بدان


با همه زنجیر و بند و حیله و مکر رقیب


خواهم آمد من به کویَت، گر نمیدانی بدان


مشنو از بد گو سخن، من سُست پیمان نیستم


هستم اندر جستجویت، گر نمیدانی بدان...

گر پس از مردن بیائی بر سر بالین من


زنده می گردم به بویت، گر نمی دانی بدان


اینکه دل جای دگر غیر از سر کویت نرفت


بسته آن را تار مویت گر نمی دانی بدان


گر رقیب از غم بمیرد، یا حسرت کورش کند


بوسه خواهم زد به رویت، گر نمیدانی بدان


هیچ می دانی که این لاهوتی آواره کیست؟


عاشق روی نکویت گر نمی دانی بدان


عاشقم عاشق به رویت، گر نمیدانی بدان


سوختم در آرزویت، گر نمیدانی بدان


منبع این نوشته : منبع
نمیدانی ,دانی ,نمیدانی بدان

مشغول کار و بارم، دستم به غصه بند است
با عشق تو عزیزم، شب های من بلند است
قلبم شکسته از عشق، دادم برس خدایا
بر من بگو خدایا، قلب شکسته چند است
از زندگی و این عمر،دلگیر و بی قرارم
این زندگی برایم، با تو فقط پسند است
دنیا بدون عشقت، یعنی فقط سیاهی
با غصه های تلخت، این زندگی چرند است
خوش باش با رقیبم، فکرم نکن عزیزم

از غم شبیه مویت، شب های من بلند است


محمدصادق رزمی


منبع این نوشته : منبع
زندگی

مشغول کار و بارم، دستم به غصه بند است
با عشق تو عزیزم، شب های من بلند است
قلبم شکسته از عشق، دادم برس خدایا
بر من بگو خدایا، قلب شکسته چند است
از زندگی و این عمر،دلگیر و بی قرارم
این زندگی برایم، با تو فقط پسند است
دنیا بدون عشقت، یعنی فقط سیاهی
با غصه های تلخت، این زندگی چرند است
خوش باش با رقیبم، فکرم نکن عزیزم

از غم شبیه مویت، شب های من بلند است


محمدصادق رزمی


منبع این نوشته : منبع
زندگی


دلم را به ساحل گرم وجودت میزنم....میان موج های کوچک و سفید عشقت ...میان تلاطم دریای محبتت...به تکه الوار مهربانیت چنگ میزنم ...غوطه ور میان آرامش بی انتهای عشق ت...چشم بر چشمان روشن آفتاب نگاهت می دوزم...عاری از خروش ممتد نگرانی ها..لبریز از سکون و سبکی...بی دغدغه و بی نگرانی...تهی از تشویش و دلهره...مملو از شادی و سرور... خودم را به دست پرسخاوت و دریایی وجودت می سپارم... میدانم غرق شدن میان این همه محبتت...عین خوشبختی خواهد بود...در میانه این راه..بی هیچ فکر و خیالی فقط به یک چیز می اندیشم...به اینکه تو را تا سر حد مرگم دوست خواهم داشت...

95




منبع این نوشته : منبع
میان


دلم را به ساحل گرم وجودت میزنم....میان موج های کوچک و سفید عشقت ...میان تلاطم دریای محبتت...به تکه الوار مهربانیت چنگ میزنم ...غوطه ور میان آرامش بی انتهای عشق ت...چشم بر چشمان روشن آفتاب نگاهت می دوزم...عاری از خروش ممتد نگرانی ها..لبریز از سکون و سبکی...بی دغدغه و بی نگرانی...تهی از تشویش و دلهره...مملو از شادی و سرور... خودم را به دست پرسخاوت و دریایی وجودت می سپارم... میدانم غرق شدن میان این همه محبتت...عین خوشبختی خواهد بود...در میانه این راه..بی هیچ فکر و خیالی فقط به یک چیز می اندیشم...به اینکه تو را تا سر حد مرگم دوست خواهم داشت...

95




منبع این نوشته : منبع
میان

تمام مطالب ت رو خوندم ... بند به بند ... کلمه به کلمه .... چندین بار...

ساعتها فکر کردم ... گریه کردم .... گاهی هم خندیدم 


آخر این داستان سوزناک را چه زیبا تعریف کردی باز من شدم ظالم، بی وفا و سست عنصر ... و تو دوباره شدی مظلوم، ملکه وفا و تلاش ... لابد باز من بردم و تو باختی ... 

واقعاً چرا آخر همه داستان ها من روسیاهم و بقیه رو سفید؟ حتماً که نه، یقیناً مشکل از منه !


درک کردن حالم سخت بود ... می دونم ... توقعی نداشتم ... 

کاش آدم ها حرفهای دلم را باور می کردند نه حرفهای زبانم را ... هی


تو سکوت مبهم زندگی م فقط صدای پیچیدن زوزه باد میاد و قژقژ صندلی پوسیده ام ... البته گاهی هم باد، پنجره چوبی دلم رو محکم بهم میزنه جوری که شیشه هاش ترک می خورن و میریزن ..‌. خداکنه زودتر چشمام به این تاریکی مطلق عادت کنه


سنگین شده ام ... سرم، قلبم و نفسم سنگینه ... کاش میشد از شر حرفها و ناگفته هام که همینطور روی هم تله انبار شدن خلاص شد ولی تو این بازار کساد بی کسی، نه  دیگه خریداری هست و نه من دیگه فروشنده خوبی م ...


سهم من از زندگی . . ‌. 


این وبلاگ هم مال تو ... پیرمرد دل خسته داستان، منتظر برف سنگین زمستونه ... امیدوارم خواب شیرین مرگم خیلی زود تعبیر بشه ... خیلی زود 


منبع این نوشته : منبع

تمام مطالب ت رو خوندم ... بند به بند ... کلمه به کلمه .... چندین بار...

ساعتها فکر کردم ... گریه کردم .... گاهی هم خندیدم 


آخر این داستان سوزناک را چه زیبا تعریف کردی باز من شدم ظالم، بی وفا و سست عنصر ... و تو دوباره شدی مظلوم، ملکه وفا و تلاش ... لابد باز من بردم و تو باختی ... 

واقعاً چرا آخر همه داستان ها من روسیاهم و بقیه رو سفید؟ حتماً که نه، یقیناً مشکل از منه !


درک کردن حالم سخت بود ... می دونم ... توقعی نداشتم ... 

کاش آدم ها حرفهای دلم را باور می کردند نه حرفهای زبانم را ... هی


تو سکوت مبهم زندگی م فقط صدای پیچیدن زوزه باد میاد و قژقژ صندلی پوسیده ام ... البته گاهی هم باد، پنجره چوبی دلم رو محکم بهم میزنه جوری که شیشه هاش ترک می خورن و میریزن ..‌. خداکنه زودتر چشمام به این تاریکی مطلق عادت کنه


سنگین شده ام ... سرم، قلبم و نفسم سنگینه ... کاش میشد از شر حرفها و ناگفته هام که همینطور روی هم تله انبار شدن خلاص شد ولی تو این بازار کساد بی کسی، نه  دیگه خریداری هست و نه من دیگه فروشنده خوبی م ...


سهم من از زندگی . . ‌. 


این وبلاگ هم مال تو ... پیرمرد دل خسته داستان، منتظر برف سنگین زمستونه ... امیدوارم خواب شیرین مرگم خیلی زود تعبیر بشه ... خیلی زود 


منبع این نوشته : منبع

حلالم کن ...

سلام زندگی من ... سلام عشق همیشگی من .... سلام بهترینم .... سلام همه ی کس من همه ی وجود من ... ماه من

خیلی وقته می خواستم واست بنویسم و بگم ولی بخدا حالم خوب نبود ... داغون بودم ... داغون

تو تنها کسی هستی که منو خوب می شناسی و هیچکس به من نزدیک تر از تو نبوده و نیست ... تو اخلاق گند من دستت بود میدونستی وقتی حالم خوب نیست و عصبانی و ناراحت هستم هرچیزی ممکنه بگم هر کاری ممکنه بکنم ... تو می دونستی وقتی من آدم لج بازی هستم ولی نمی دونم چرا همیشه اصرار داری حرفهای جدی و مهم ت رو وقتی بزنی که من حالم خوب نیست ... نمی خوام خودمو توجیه کنم من به همه کارهای غلط م معترفم و شرمسار ... الانم اومدم بگم منو ببخش بخدا حالم خوب نبود ...بخدا دست خودم نبود ....

از 22 شهریور پارسال جفتمون شکستیم ...له شدیم ... هنوز وقتی یاد شب عید قربون پارسال می فتم میریزم بهم ... حالم خراب میشه ... روزها و شب های کابوس باری رو تحمل کردیم ... پرسه زدن های بی هدف ... و... و .... ... وای خدا حتی یادآوریش هم الانم داره منو بهم میریزه ...

وقتی اومدی نه دیگه تو مثل قبل بودی نه من ... حال جفتمون خوب نبود .... دیگه نه از نشاط قبلی تو وجود تو مونده بود و نه من دیگه ظرفیت قبل رو داشتم ... مثل برزخ بود ... اومدی ولی نگفتی که اومدی برای همیشه بمونی ... منم نپرسیدم منتظر بودم بگی ولی نگفتی ...فقط گفتی بهم خورد ... حتی نگفتی تو بهم ش زدی ... منم نپرسیدم .... بجاش یه ریز حرف از صحبت ها و متلک های خونواده ت گفتی منم ظاهرا چیزی نمی گفتم ولی داشتم می ترکیدم از ناراحتی ... منو این حرفا داشت داغون می کرد ... حال من روز به روز بدتر می شد .. نه تو اون سرزندگی و حوصله قبل رو داشتی و نه من ... یادمه یه بار بهت حتی زنگ زدم گفتم تکلیف منو روشن کن غروب بود داشت بارون میومد تو مترو شهرری بودی ... و .... دعواهامون بیشتر بهونه بود ما حالمون خوب نبود و نه من و نه تو قدمی برای حلش بر نمی داشتیم ... قبلنا تو زود کوتاه  میومدی طوریکه غرور من نشکنه منم میفهمیدم داری بزرگواری می کنی و تقصیر منه و حل میشد میرفت پی کارش... ولی دیگه دلخوری های کوچک رو همون روز حل نمی کردیم میموند رو هم تل انبار میشد خودش میشد عقده و بهونه یه دعوا دیگه ... روزای بدی بود ... تو هم دل و دماغ منو نداشتی ... منم خراب و ویلون ... انقد این دلخوری آ زیاد شد که من یه روز دیگه دیدم دیگه نمیتونم ... داشتیم همه گذشته خوب رو بهم می زدیم .... اون روزگفتم هرچی باد آ باد ... یادمه هر کاری کردم محلم ندادی هر چی گفتم تو توجهی بهم نکردی ... انقدر بهم ریختم حتی به ذهنم نرسید صبوری کنم بعدا بهت زنگ بزنم ... حالم بد بود ... دلخوری آ ی قبل و دعواهای کوچیک حل نشده و بهونه ها و ... همشون جلو چشام رژه می رفت .... بخدا دلم شکست بدجوری هم شکست ... از ت ناامید شدم ... رفتم ... جوری رفتم که دیگه نتونی بهم پیام بدی .... می خواستم مدتی تنها باشم ... من اونجا اشتباه کردم ولی هیچ چیز دیگه ای بذهنم نمی رسید حالم خیلی بد بود ...نمی تونم خوب اوضاع اون زمانم رو توضیح بدم ... بخدا توجیه نمی کنم

رفتم ولی هیچ وقت از یادت نبردم همش جلو چشام بودی .... خیلی اومدم جلو ادارتون یا خونتون ... دوری رو ترجیح می دادم به دلخوری و ناراحتی ... ولی بخدا بمنم خیلی سخت می گذشت ... دوران سختی بود بخدا

دنبال بهونه بودم برای اومدن تا اینکه بهونش روبهم دادی و اومدم ... ولی تو همون چن لحظه اول جوری برخورد کردی و دادگاهی م کردی که دوباره منو ترکوندی ... استقبال خوبی نکردی شدم جا خالی کن نامرد ... هیچ وقت این حرفت یادم نمیره .... نزاشتی حداقل یکم جو آروم بشه کم کم منو محاکمه می کردی ... سرد برخورد کردی درست مثل روز قبل از رفتنم ... بدجوری زدی تو ذوقم ... دوباره دلخوری ها و بهونه های الکی برای دعوا شروع شد دوباره حرفهای خونوادت رو شروع کردی به گفتن .... من خیلی زود برگشتم به حال قبلیم حتی یادمه بهونه روسری عید رو هم کردم اینا همش الکی بود من ازت دلخور بودم تو هم میدونستی من دلخورم ولی دیگه حاضر نبودی مثل قبل بزرگواری کنی و حلش کنی .... منم داغون ... رفتن به قرچک ... عوض شدن محیط کاریم .... استرس های جدید ... برخوردهای تو ... خونه سرد ... همه و همه داشت منو از پا در میورد ... بابامم مشکل تنگی نخاعی پیدا کرد اونم قوز بالا قوز ... خودمم نق نق کلیه و زانو و گردن .... دردسرت ندم حالم بد بود و تو می دونستی ... تو هم هی شکایت خونواده رو می کردی منم کاری از دستم بر نمیومد حرفی نمی زدم ولی داشتم له میشدم ....آخریا دیگه ساعت 9 صبح بخیر میدادی و ساعت 6 غروب می گفتی ناهار خوردی و 9 شب میگفتی رسیدی خونه ... اینا واسه من یعنی بی تفاوتی ... منم داغون ... دنبال کارای عکس و ام ار ای بابام و وقت بستری و فروش باغ و ... تو هم هی فشار رو من ... دیگه بخدا بریدم ... بخدا قسم ... تو هم تو این هیر و ویر گیر دادی به نظام مهندسی ... هی میگم ول کن پیله کردی ...قبول کن لج بازی می کردی با من ....خواستم مدتی تنها باشم .... جواب ندادم دیگه ... داشتی منو هم میزدی .... نمیدونی چه فشاری روم بود ... ریخته بودم بهم ... فکرم کار نمی کرد ... تو هم داشتی کار خودت رو می کردی ... هر چی ارتباط رو شل تر کردم دیدم تو هم داری شل تر می کنی ... نمیدونم لج می کردی یا دیگه حوصله م رو نداشتی .... چن روز حتی پیام هم ندادی ... گفتم ازم بریده ... منم دنبال کارای بابام بودم گفتم حداقل اعصابم بزار از این ور اروم باشه ... شاید فکر کنی اینا توجیه باشه ولی بخدا چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسید ... بخدا حالم خوب نبود ... گفتم یکمم ناز کنم بزارم بزنگه یکم سرش داد بزنم ولی خب تو هم هیچ وقت زنگ نزدی ....

باغ رو فروختیم واسه خرج عمل ... باغ رو که عشق بابام بود  ... عملش کردیم ...

داشتم برمی گشتم که دیدم تو وبلاگ بجای بزرگواری و معذرت خواهی واسم نوشتی بخاطر رابطه عذر می خوای و از غرورت گذشتی ... این دیگه منو آتیش زد ... منت هم داشتی سرم میزاشتی .... مثل نفت بود .... ریختی رو خاکستر .... بدتر شدم ....

الانم اومدم بگم منو ببخش ... بخدا منم سختی کم نکشیدم ... من همه ی اون محبتایی که بهم کردی فراموش نکردم ... من همه ی لحظات با تو بودن و فداکاری ها و آرامش دادن هات رو فراموش نکردم .... خواستم بگم این مدت لحظه ای ازت خاطرم نرفتی ... اینجا هیچ چیزی عوض نشده ... خواستم بگم می دونم بخاطر من ریختی بهم .... میدونم مریض شدی ... میدونم داغون شدی ... منم دوماه ریشم رو نزدم ... منم بخدا داغون بودم منم پدرم در اومد ....والا بخدا من بدون تو خوشی نکردم ...

منو حلال کن تورو خدا ... من دلم همیشه واسه دیدنت پر میزنه ... گاهی میشینم عکس های بازدید از واحدها که توش بودی رو می بینم به پهنای صورت اشک می ریزم .... می خواستم بگم بخدا من نامرد نیستم ... بخدا من اون جوری که فکر می کنی نیستم ... بخدا من ...

حال منم خوب نیست .... هروقت خواستم بنویسم نتونستم  .... منو حلال کن .... بدون تو همیشه برام با بقیه فرق داشتی و خواهی داشت .... من تورو دوست دارم .... تو تکه ای از وجود منی .... منو بخاطر ناراحتی هایی که برات ایجاد کردم ببخش ... تو برام بهترینی ...دلم خیلی برات تنگ شده ... خیلی .... امیدوارم سلامت باشی ... مواظب خودت باش ...من عاشقتم بخدا قسم می خورم... تو الماس منی

اگه متنم جمله بندی ش یا کلماتش اشتباهه ببخش چون یه تک نوشتم ... حالم بهتر بشه شاید ویرایشش کنم


منبع این نوشته : منبع
بخدا ,کردی ,حالم ,داغون ,خواستم ,خیلی ,بخدا حالم ,برخورد کردی ,دنبال کارای ,فراموش نکردم ,نیستم بخدا

در میانه ی راه ایستاده ام . در سالهای میانی سی سالگی .

 به گمانم نباید اینهمه سخت میگرفتم . سخت میگرفتم یا آسان زندگی راه خودش را میرفت . نه هرگز واماندگی ام را صبوری کرده نه  تعجیلم را تشویق . به شانه های خسته ام نگاه میکنم که زیر بار افکارم خمیده اند. صدای استخوانهای سرم را میشنوم . اگر توان سفر بود میرفتم  واگر نشاط دویدنم بود می دویدم . لیکن ایستاده ام همانجایی که باید .از مقابله و نزاع و جنگیدن به خاکریزی امن، پناه آورده ام ...درمانده و خسته و نالان ...تسلیم سرنوشت میشوم...سرنوشتی تلخ و شوم که مرا در خود می بلعد...


سی سالگیم سخت ترین و دردناکترین سال زندگیم بود...

گفت:دوستت ندارم ...

و من میان این دو کلمه سوختم...جان دادم ... و مردم...


http://majimas1392.blogsky.com     ...  سال تولدت


**********

پ.ن:
می گویند:
حرف ها هم دست دارند
دست های بلندی که گاهی گلویی را می فشارند و نفس می گیرند.
می گویند:
حرف ها هم پا دارند;
پاهای بزرگی که گاهی جایشان را روی دلی می گذارند و برای همیشه می مانند.
می گویند:
حرف ها هم چشم دارند;
 چشم های سیاهی که گاهی به چشم های دیگران نگاه می کنند و آنها را در
شرمی بیکران فرو می برند.

گاهی سنگینی دوکلمه از سنگینی همه عالمه بیشتره...دو کله است...اما سخت و سنگین...جان میگیرد...جان..


منبع این نوشته : منبع
گاهی ,گویند

در میانه ی راه ایستاده ام . در سالهای میانی سی سالگی .

 به گمانم نباید اینهمه سخت میگرفتم . سخت میگرفتم یا آسان زندگی راه خودش را میرفت . نه هرگز واماندگی ام را صبوری کرده نه  تعجیلم را تشویق . به شانه های خسته ام نگاه میکنم که زیر بار افکارم خمیده اند. صدای استخوانهای سرم را میشنوم . اگر توان سفر بود میرفتم  واگر نشاط دویدنم بود می دویدم . لیکن ایستاده ام همانجایی که باید .از مقابله و نزاع و جنگیدن به خاکریزی امن، پناه آورده ام ...درمانده و خسته و نالان ...تسلیم سرنوشت میشوم...سرنوشتی تلخ و شوم که مرا در خود می بلعد...


سی سالگیم سخت ترین و دردناکترین سال زندگیم بود...

گفت:دوستت ندارم ...

و من میان این دو کلمه سوختم...جان دادم ... و مردم...


http://majimas1392.blogsky.com     ...  سال تولدت


**********

پ.ن:
می گویند:
حرف ها هم دست دارند
دست های بلندی که گاهی گلویی را می فشارند و نفس می گیرند.
می گویند:
حرف ها هم پا دارند;
پاهای بزرگی که گاهی جایشان را روی دلی می گذارند و برای همیشه می مانند.
می گویند:
حرف ها هم چشم دارند;
 چشم های سیاهی که گاهی به چشم های دیگران نگاه می کنند و آنها را در
شرمی بیکران فرو می برند.

گاهی سنگینی دوکلمه از سنگینی همه عالمه بیشتره...دو کله است...اما سخت و سنگین...جان میگیرد...جان..


منبع این نوشته : منبع
گاهی ,گویند

حال زن ها
از دستهایشان پیداست
زنی که
ناخن هایش را سوهان میکشد
لاک میزند
و روزی هزار بار توی نور خورشید نگاهش میکند
حال دلش فرق دارد
با زنی که ناخنهایش یکی در میان
کوتاه و بلند است
زنی که با شکستن یک ناخن
هر ٩ تای دیگر را کوتاه میکند
ببین اگر دلش بشکند
با دنیا چه میکند..
حال زن ها را

از دستهایشان میتوان  فهمید




منبع این نوشته : منبع

حال زن ها
از دستهایشان پیداست
زنی که
ناخن هایش را سوهان میکشد
لاک میزند
و روزی هزار بار توی نور خورشید نگاهش میکند
حال دلش فرق دارد
با زنی که ناخنهایش یکی در میان
کوتاه و بلند است
زنی که با شکستن یک ناخن
هر ٩ تای دیگر را کوتاه میکند
ببین اگر دلش بشکند
با دنیا چه میکند..
حال زن ها را

از دستهایشان میتوان  فهمید




منبع این نوشته : منبع